
منتشرشده در ۵ آبان ۱۴۰۵
با بعضیها حرف میآد، با بعضیها نه!
گاهی به این فکر میکنم که چرا بعضی آدمها وقتی کنار هم هستند، اینقدر راحت حرف میزنند و بعضیهای دیگر نه. منظورم این نیست که یکی خوشصحبت است و دیگری کمحرف. اتفاقا چیزی که برایم عجیب است همین است که دو نفر ممکن است هرکدام با دیگران ساعتها حرف بزنند، اما وقتی کنار یکدیگر قرار میگیرند، انگار هیچ حرفی برای گفتن ندارند.
نمیدانم این اتفاق برای بقیه هم به همین اندازه عجیب است یا نه، ولی من بارها به آن فکر کردهام.
گاهی با کسی هیچ وجه اشتراک خاصی نداری. نه کارتان شبیه هم است، نه دغدغههایتان و نه حتی علایقتان. شاید خیلی هم یکدیگر را نشناسید. اما وقتی کنار هم قرار میگیرید، حرف پشت حرف میآید. از یک موضوع ساده شروع میکنید و به هزار موضوع دیگر میرسید. از خاطرات قدیمی گرفته تا اتفاقهای روزمره، از خانواده و زندگی تا چیزهایی که شاید خودت هم فکر نمیکردی روزی دربارهشان حرف بزنی.
اصلاً متوجه گذشت زمان نمیشوی.

در مقابل، ممکن است با کسی نقاط مشترک زیادی داشته باشی. شاید سالهاست یکدیگر را میشناسید، همکار هستید یا حتی رابطه خوبی با هم دارید. هیچ دلخوری یا مشکلی هم میان شما وجود ندارد. از هم بدتان نمیآید و اتفاقا برای هم احترام زیادی قائل هستید. اما وقتی کنار هم قرار میگیرید، انگار حرفی برای گفتن پیدا نمیشود.
مثلا قرار است یک مسیر طولانی، از تهران تا شیراز، با کسی همسفر باشی.
اولش چند جمله معمولی ردوبدل میشود. «چه خبر؟»، «کارها چطوره؟»، صحبتی درباره مسیر یا اتفاقی که اخیرا افتاده و بعد سکوت.
چند دقیقه میگذرد. دوباره یکیتان موضوعی را پیش میکشد، چند جملهای حرف میزنید و باز سکوت.
نه اینکه نخواهی حرف بزنی، واقعا چیزی به ذهنت نمیرسد. حتی گاهی در ذهنت دنبال موضوع میگردی که سکوت را بشکنی. شاید طرف مقابل هم دقیقا همین کار را میکند. هیچکدام هم آدم کمحرفی نیستید، ولی انگار گفتوگو بین شما راه نمیافتد.
حالا همین مسیر را با شخص دیگری تصور کن.
هنوز از تهران فاصله زیادی نگرفتهاید که صحبتهایتان به چندین موضوع مختلف کشیده شده است. از یک خاطره به خاطره دیگر میرسید، از یک اتفاق ساده بحث تازهای شروع میشود، گاهی جدی حرف میزنید، گاهی میخندید و گاهی هم اصلا معلوم نیست چطور از موضوع اول به موضوع فعلی رسیدهاید.
به مقصد میرسید و احساس میکنی هنوز کلی حرف باقی مانده است.
جالب اینجاست که لزوماً آن شخص را بیشتر نمیشناسی یا رابطه نزدیکتری با او نداری. فقط حرفتان با هم میآید.
شاید نکته اصلی همین «با هم» است. چون فکر نمیکنم این موضوع لزوما به شخصیت آدمها مربوط باشد.
ممکن است کسی که کنار تو ساکت است، شوخیهایت را نمیگیرد، به حرفهایت نمیخندد یا واکنش چندانی نشان نمیدهد، کنار شخص دیگری آنقدر شوخی کند و بخندد که اصلا تصورش را هم نکنی. البته منظورم این نیست که انتخاب کرده این طور باشد بلکه همه این موارد ناخودآگاه و غیر ارادی است.
از آن طرف، شاید خود تو هم برای او همینطور باشی. شاید او هم وقتی کنارت نشسته، هرچه فکر میکند موضوعی برای صحبت پیدا نمیکند، در حالی که با شخص دیگری ساعتها حرف میزند و حتی یک لحظه هم ساکت نمیماند.
یعنی همان دو نفری که کنار هم حرفشان نمیآید، ممکن است هرکدام در کنار یک نفر دیگر، خوشصحبتترین آدم جمع باشند.
برای همین به نظرم نمیشود از اینکه با کسی راحت حرف نمیزنیم، نتیجه بگیریم که او آدم سرد، کمحرف، بیحوصله یا غیرصمیمیای است. شاید همان کسی که ما اینطور میبینیم، برای شخص دیگری کاملا متفاوت باشد.
گاهی حتی این تفاوت را از بیرون هم میشود دید. کسی را در یک جمع میبینی که بیشتر شنونده است، کم حرف میزند و بهندرت شوخی میکند. بعد همان آدم را در جمع دیگری میبینی و تعجب میکنی که چقدر پرحرف، شوخطبع و سرحال است.
انگار بعضی جنبههای شخصیت آدمها فقط در کنار بعضی آدمهای دیگر خودشان را نشان میدهند.
شاید چیزی در نوع واکنش نشان دادن، گوش دادن یا حتی شوخی کردن دو نفر وجود دارد که باعث میشود حرفهایشان به هم وصل شود. یکی چیزی میگوید، دیگری چیزی به آن اضافه میکند و همان میشود شروع یک گفتوگوی طولانی. اما با شخص دیگری، همان حرف ممکن است فقط به یک لبخند یا جواب کوتاه ختم شود.

البته سکوت همیشه هم نشانه این نیست که دو نفر حرفشان با هم نمیآید. اتفاقا با بعضی آدمها میتوان ساعتها در سکوت بود و هیچ احساس ناخوشایندی نداشت. نه تو احساس میکنی باید چیزی بگویی و نه طرف مقابل. آن سکوت خودش نوعی راحتی است.
اما سکوتی که من دربارهاش حرف میزنم فرق دارد. سکوتی که در آن مدام دنبال موضوع میگردی. هر بار چیزی میگویی، چند جمله ردوبدل میشود و دوباره همهچیز تمام میشود.
یک اتفاق عجیبتر هم وجود دارد که فکر میکنم خیلیها تجربهاش کرده باشند: وقتی نفر سومی به جمع اضافه میشود.
فرض کن با کسی نشستهای و مثل همیشه حرف چندانی بین شما ردوبدل نمیشود. چند سؤال و جواب معمولی و بعد سکوت.
حالا نفر سومی از راه میرسد و کنار شما مینشیند.
یکدفعه همهچیز تغییر میکند!
صحبت شروع میشود، خاطره تعریف میکنید، شوخی میکنید و میخندید. جالب اینجاست که فقط با نفر سوم هم حرف نمیزنید؛ تو و همان شخصی که تا چند دقیقه پیش کنار هم ساکت بودید، حالا با یکدیگر هم کلی حرف میزنید. به شوخیهای هم میخندید و از حرفهای هم موضوعات تازه درمیآورید.
انگار اصلا آن سکوت قبلی وجود نداشته است.
اما کافی است نفر سوم بلند شود و برود.
دوباره همان دو نفر میمانید و بعد از چند جمله، همان سکوت قبلی برمیگردد. حتی ممکن است دوباره آن رودربایستی و تعارف همیشگی را احساس کنید.
شاید چیزی بین هر سه نفر شکل میگیرد که بین آن دو نفر بهتنهایی شکل نمیگیرد. کلی شوخی و دست انداختن در جمع سه نفره یا بیشتر میبینی که کسی هم از دست کسی ناراحت نمیشود اما تا یکی کم میشود شوخیها کمرنگ میشود و اگر هم نشود شاید دلخوری بوجود بیاورد.
حتی ماجرا از این هم پیچیدهتر است.
فرض کن سه نفر با هم هستید و هر سه کاملا راحت حرف میزنید. حالا اگر یکی از جمع جدا شود، لزوما آن راحتی بین دو نفر باقیمانده ادامه پیدا نمیکند.
ممکن است تو با نفر دوم بهتنهایی خیلی راحت حرف بزنی. نفر دوم هم با نفر سوم همینطور باشد. اما وقتی تو و نفر سوم تنها میشوید، حرفتان نیاید؛ با اینکه در جمع سهنفره هیچ مشکلی نداشتید و حتی با هم شوخی میکردید.
برایم جالب است که حتی وقتی آدمها همان آدمها هستند، فقط با تغییر ترکیبشان، نوع ارتباط هم تغییر میکند.
شاید برای همین است که گاهی در یک جمع چندنفره احساس میکنی با همه خیلی صمیمی هستی، اما اگر قرار باشد با یکی از همان افراد تنها بمانی، تازه متوجه میشوی آنقدرها هم با هم حرفی ندارید.
حتی این تفاوت را در بعضی تاکشوها و مصاحبهها هم میشود دید. یک نفر با یک مجری خیلی معمولی و کوتاه جواب میدهد، اما همان آدم در گفتوگو با مجری دیگری آنقدر راحت میشود که انگار حرفهایش تمامی ندارد. بعضی مجریها با نوع سؤال پرسیدن، واکنش نشان دادن و شوخیهایشان چنان تو را به وجد میآورند که حرفها ناخودآگاه و پشت سر هم بیرون میریزند. شاید حتی چیزهایی بگویی که خودت هم فکر نمیکردی قرار است دربارهشان حرف بزنی. در حالی که با مجری دیگری، همان آدم هستی، همان خاطرات و حرفها را هم داری، اما گفتوگو اصلاً آنطور شکل نمیگیرد.
بعضی آدمها را فقط به خاطر همین راحت حرف زدن دوست داریم. چون در کنارشان لازم نیست برای ادامه دادن گفتوگو تلاش کنیم. حتی اتفاقهای معمولی روزمره هم موضوع صحبت میشوند. چیزی که شاید تعریف کردنش برای شخص دیگری بیمعنی باشد، با آنها تبدیل به یک گفتوگوی طولانی و بامزه میشود.
هنوز نمیدانم دقیقاً چه چیزی باعث این تفاوت میشود. شباهت روحیههاست؟ احساس امنیت و راحتی؟ نوع شوخیها و واکنشها؟ شیمی آدمها باهم است یا چیزی که بهسختی میشود توضیحش داد؟
دیدگاهها
دیدگاه خود را بنویسید
